
دلبسته بودن شبیه طنابی در گردن داشتن است.
باید مواظب باشی وگرنه یا خودت از دست می روی یا
طناب بیچاره پاره می شود.
اگر خودت از دست بروی دو حالت دارد:
یا طناب برای همیشه نعش خاطرات تو را آویزان بر خودش حفظ می کند
و یا از گردن بی جان تو بر گردن تازه نفسی دیگر می افتد.
واگر طناب پاره شود:
یا تو در چاله های تاریک سردرگمی سقوط می کنی
و یا دنبال طنابی دیگر برای آویزان کردن خودت می گردی.
رسم زندگی همین است ورسم عاشقی.

نوشته شده توسط کتایون در جمعه 16 شهریور1386 ساعت 2:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ای نازنین لبانت را از خنده بازکن تا بتوانم عشق را درسرخی وقشنگی لبانت دریابم وبا یک بوسه مزه عشق را بچشانم و پشت میله های قفس، غم آوارگی ام را احساس نکنم. تا از بیهودگی نجات یابم. ای نازنین، اگر تو بخواهی از من جدا شوی آسمان چشمهایم ابری خواهد شد، تیرگی آن را می پوشاند و قطره قطره اشک را بر گونه ام نمایان می کند. بیا که تنها نگاهم به دنبال توست.

اگر بودی دلم غمگين نمی شد
سرانجام دل من اين نمی شد
بهارم رنگ و بوی تازه ای داشت
بدون پونه و نسرين نمی شد
تمام لحظه های انتظارم
اسير چين و پرچين نمی شد
به زير آسمان آبی عشق
شبنم بی ماه و بی پروين نمی شد
دريغا گر نبودم مست عشق
سرانجام دل من اين نمی شد

نوشته شده توسط کتایون در یکشنبه 11 شهریور1386 ساعت 5:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عشقبازی به همین آسانی است...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه ی بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو ٬ برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلابخشی
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره ی عشق به آنها بزنی
عشقبازی به همین آسانی است...
نوشته شده توسط کتایون در دوشنبه 5 شهریور1386 ساعت 11:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
عشق کلمه ای ست که بارها شنيده می شود ولی شناخته نمی شود
عشق صدايی ست که هيچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند
عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود
عشق رنگی ست از هزاران رنگ اما بی رنگ است
عشق نوايی ست پر شکوه اما جلالی ندارد
عشق شروعی ست از تمام پايان ها اما بی پايان است
عشق نسيمی ست از بهار اما خزان از آن می تراود
عشق کوششی ست از تمام وجود هستی اما بی نتيجه است
عشق کلمه ای ست بی معنی ولی هزاران معنی دارد
نوشته شده توسط کتایون در شنبه 3 شهریور1386 ساعت 12:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بالم شکسته چاره ندارم، دعا کنید
پژمرده شاخه های قرارم، دعا کنید
احساس آشنایی من مانده در قفس
وا مانده ام به پشت حصارم، دعا کنید
از من گرفته اند حسودان مسیر عشق
دیگر کجا قدم بگذارم، دعا کنید
من خسته ام و از سفری دور می رسم
تا بشکفد دوباره قرارم، دعا کنید
یاران صفا و تازگی باغتان کجاست
پژمرده شاخه های بهارم، دعاکنید

نوشته شده توسط کتایون در چهارشنبه 24 مرداد1386 ساعت 7:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايی گيرا و گرم درغار پيچيد: بخوان!
محمد درهراسی وهم آلود به اطراف نگريست!
صدا دوباره گفت: بخوان!
اين بار محمد با بيم و ترديد گفت: من خواندن نمی دانم.
صدا پاسخ داد:
بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمی را از خون لخته آفريد، بخوان و پروردگار تو ارجمندترين است، همان كه با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بياموخت...
و او هر چه را كه فرشته وحی خوانده بود باز خواند.
هنگامی كه از غار حرا پايين می آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهی عشق بر خود می لرزيد. از اين رو وقتی به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:
مرا بپوشان، احساس خستگی و سرما می كنم!
و چون خديجه علت را جويا شد گفت:
آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود، امشب من به پيامبری برگزيده شدم!
خديجه كه از شادمانی سر از پا نمی شناخت، در حالی كه روپوشی پشمی و بلند بر قامت او می پوشانيد گفت:
من مدتها پيش در انتظار چنين روزی بودم. می دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داری، اينک به پيشگاه خدا شهادت می دهم كه تو آخرين رسول خدايی و به تو ايمان می آورم.
پس از آن علی كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد.

ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد

عید سعید مبعث مبارک.










نوشته شده توسط کتایون در شنبه 20 مرداد1386 ساعت 11:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است.
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری است.
بگذار نامت را تکرار کنم.
نامت زیباست ، دل نشین است.
چه داشته ای که این گونه مرا طلسم کرده ای.
من این گونه نبودم ، تو عشق را با من آشنا کردی.
تو هوای دلم را با طراوت کردی.
زمانی که با تو هستم به آسمان بی کران پرواز می کنم.
پس بدان دوستت دارم.

نوشته شده توسط کتایون در جمعه 19 مرداد1386 ساعت 2:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
شبی این خواب را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها، خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها پر می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
نوشته شده توسط کتایون در سه شنبه 16 مرداد1386 ساعت 4:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من عشق را در چشمان تر تو ديدم. من زندگی را در حضور لحظه به لحظه تو فهميدم و دستانت مرا تا اوج برد، تا فراسوی زمان، تا فراسوی خواستن. رفتم تا آنجا كه عشق جز خدا نيست و هيچ بودم در مقابل همه هستی. با تو ديدم. با تو فهميدم. با تو تا عرش رفتم و حتی نبودنت نيز مرا از حضور عشق محروم نساخت.

تو قاصدی بودی از عشق، بر عشق، به سوی عشق تا مرا با حقيقت ذات الهی و با حقيقت عشق آشنا سازی. خدا تو را به من رساند و تو مرا به خدا و بيش از اين هيچ نيست برای بخشيدن. الهی ترين هديه پروردگارم، پاك ترين دوست زندگيم، تقدس نگاه تو آبی آسمان را زلالی می بخشد. لبخند سراپا مهر تو تمام گلهای بهاری را زيبايی می بخشد. كلامت اميد را در دل خستگان زنده نگه می دارد. ای هميشه زلال، در خاطرم تا ابديت خدايی خواهی ماند.
نوشته شده توسط کتایون در شنبه 13 مرداد1386 ساعت 12:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سالهاست قلب یخ زده ام در بدن ظریف و برفی ام نمی تپد...
من مرده ام ...
آری من مرده ام ولی...
مگر نمی گویند اگر قلب نتپد می میریم؟ می میریم و تا ابد می خوابیم؟
پس چرا من باید همچنان در کوچه پس کوچه های بی کسی دل شکسته بدنبال راه خروجی باشم؟
من مرده ام...

نوشته شده توسط کتایون در پنجشنبه 11 مرداد1386 ساعت 12:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بگذار آن باشم که با تو تا آخرین لحظه زندگی خواهد کرد.
بگذار آن باشم که با صداقت با تو درد دل میکند وبا یک رنگی ویکدلی زندگی میکند.
بگذار همانی باشم که در شادی هایت میخندد و در غم هایت با تو شریک است.
بگذار کسی باشم که وقتی کلمه دوستت دارم را بر زبان میاورد اشک از چشمانش سرازیرشود.
بگذار همانی باشم که تو می خواهی، همانی که تو آرزوی آن را داری.
بگذار کسی باشم که زمان تنهای اش تو همان تنهای او باشی و زمان خوشبختی اش تو همان خوشبختی او باشی.
بگذار همانی باشم که با باوری عمیق به تو در زندگی نگاه بیندازد وبااحساسی پاک عاشق قلب مهربان تو باشد.
بگذار کسی باشم که دیگر به جز تو به کس دیگرنگاه نکند وتنها توباشی وقلب مهربانت و یک دنیا عشق در وجودش.
((بگذار عاشق باشم.))
نوشته شده توسط کتایون در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 12:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اگر از پرتو مهر علی روشن کنی جان را
در آن آینه می جویی جمال روی جانان را
علی آینه نور است در پیشانی ظلمت
خدا هم می کند روشن از این آینه ایوان را

میلاد با سعادت اولین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت مولای متقیان
امام علی (ع)
و همچنین فرا رسیدن روز پدر را به همه پدرها و پدر بزرگ ها تبریک میگم.


پیامبر اکرم(ص) : دوستی با پدر خویش را حفظ کن و رشته آن را مبر که خداوند نور تو را خاموش می کند.
امام علی(ع ) : به پدرانتان نیکی کنید تا پسرانتان به شما نیکی کنند.
اسکار وایلد : بالاترین سعادت برای یک پدر تقدیم فرزندان خوب به جامعه است.
پیامبر اکرم(ص) : دعایی که پدر برای فرزند کند، مانند دعایی است که پیغمبر برای امت خود کند.
لرد بایرون : دست های خشن و زمخت پدرم، نرم ترین تکیه گاه من در زندگی بود.
آندره مالرو : هیچ کاری در جهان سخت تر از پدر خوب بودن نیست.
پیامبر اکرم(ص) : خشنودی خدا در خشنودی پدر و آزردگی خدا در آزردگی پدر است.
هلن کلر: پدر بودن به سلطنت و فقر نیست، به تربیت فرزند است.


نوشته شده توسط کتایون در جمعه 5 مرداد1386 ساعت 10:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تو کجایی تا ببینی لحظه هام بی تومیمیرن نم نم چشمام چه ساده بارونو از سر میگیرن کوله بارم خستگی بود اینو تو خوب میدونستی گفتی تا ابد میمونی اما افسوس نتونستی به خدا داشتم میرفتم خیلی پیش از رفتن تو تو بودی گفتی بمونم توی قاب هوس تو
نوشته شده توسط کتایون در چهارشنبه 3 مرداد1386 ساعت 4:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

امشب از آسمان دیده ی تو/ روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها/ پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم/ شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد/ عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.
از سیاهی چرا حذر کردن/ شب پرازقطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند/ عطرسکرآورگل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو/ کس نیابد زمن نشانه من
روح سوزان آه مرطوب/ بسوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز/ خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم/ بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم/ من تو باشم، تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود/ بار دیگر تو، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست/ کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی/ کاش یارای گفتن باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم/ بروم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان/ تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو، می خواهم/ چون غباری زخود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام/ به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
نوشته شده توسط کتایون در یکشنبه 31 تیر1386 ساعت 12:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهای ميان من و توست…
اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايی من نسبت به توست…
اگر كلمه دوستت دارم راضی كننده و تسكين دهنده قلب هاست…
اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايی هاست…
اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست…
اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست…
پس با تمام وجود فرياد ميزنم
دوستت دارم.
نوشته شده توسط کتایون در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 7:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از بهار پرسيدم عشق يعنی چه؟ گفت تازه شكفته ام، هنوز نميدانم... از تابستان پرسيدم عشق يعنی چه؟ گفت درگرمای وجودش غرقم، نميدانم... از پاييز پرسيدم عشق يعنی چه؟ گفت در هزار رنگ آن باخته ام، نميدانم... از زمستان پرسيدم عشق يعنی چه؟ گفت سرد است و بی رنگ...
نوشته شده توسط کتایون در چهارشنبه 20 تیر1386 ساعت 7:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
برای عشق تمنا كن ولی خار نشو![]()
برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده![]()
برای عشق گريه كن ولی به كسی نگو![]()
برای عشق پيمان ببند ولی پيمان نشكن![]()
برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگير![]()
برای عشق وصال كن ولی فرار نكن![]()
برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگ