من عشق را در چشمان تر تو ديدم. من زندگی را در حضور لحظه به لحظه تو فهميدم و دستانت مرا تا اوج برد، تا فراسوی زمان، تا فراسوی خواستن. رفتم تا آنجا كه عشق جز خدا نيست و هيچ بودم در مقابل همه هستی. با تو ديدم. با تو فهميدم. با تو تا عرش رفتم و حتی نبودنت نيز مرا از حضور عشق محروم نساخت.

تو قاصدی بودی از عشق، بر عشق، به سوی عشق تا مرا با حقيقت ذات الهی و با حقيقت عشق آشنا سازی. خدا تو را به من رساند و تو مرا به خدا و بيش از اين هيچ نيست برای بخشيدن. الهی ترين هديه پروردگارم، پاك ترين دوست زندگيم، تقدس نگاه تو آبی آسمان را زلالی می بخشد. لبخند سراپا مهر تو تمام گلهای بهاری را زيبايی می بخشد. كلامت اميد را در دل خستگان زنده نگه می دارد. ای هميشه زلال، در خاطرم تا ابديت خدايی خواهی ماند.
نوشته شده توسط کتایون در شنبه 13 مرداد1386 ساعت 12:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

عشق تقدير غير قابل پرهيزی است
و از آن به هيچ سرا،
ما را توان گريختن نيست.
زيرا نه در مرگ و نه در زندگی
از بيکران عشق
فراتر نخواهيم رفت
و باز به همان جا می رسيم
که عشق ما را به آن سو می کشد.
فهرست اصلی
دوستان
ماجراهای من و خودم
پرسه های عاشقی
عاشقانه یا پر از نفرت؟
عاشقانه ها
عشق نفرین شده
گل کبود
کلبه تاریکی آفتاب
عشق پنج حرفی من
سکوت جاودان
جیگر طلا
فراموش شده
کبوتر شکسته بال
تنهایی و غربت
دنیای خواب
عشق
عاشق دل تنها
همیشه در قلب منی شیلا
قاصدك راست بگو
Sweet Heart
لحظه های تنهایی
دادگاه عشق
لحظه یی با تو
به نام آنکه اشک را آفرید...
بیا با من هم قدم
اي چشم تو دل فريب و جادو
یه اتاق به اندازه تنهایی
دست نوشته های دو عاشق
عشق دور افتاده
آرام من
عاشقانه
قلب يخی
نــــــــــازپری
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY