آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايی گيرا و گرم درغار پيچيد: بخوان!

محمد درهراسی وهم آلود به اطراف نگريست!

صدا دوباره گفت: ‌بخوان!

اين بار محمد با بيم و ترديد گفت: من خواندن نمی دانم.

صدا پاسخ داد:

بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمی را از خون لخته آفريد، بخوان و پروردگار تو ارجمندترين است، همان كه با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بياموخت...

و او هر چه را كه فرشته وحی خوانده بود باز خواند.

هنگامی كه از غار حرا پايين می آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهی عشق بر خود می لرزيد. از اين رو وقتی به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

مرا بپوشان، احساس خستگی و سرما می كنم!

و چون خديجه علت را جويا شد گفت:

آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود،‌ امشب من به پيامبری برگزيده شدم!

خديجه كه از شادمانی سر از پا نمی شناخت، در حالی كه روپوشی پشمی و بلند بر قامت او می پوشانيد گفت:

من مدتها پيش در انتظار چنين روزی بودم. می دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داری، اينک به پيشگاه خدا شهادت می دهم كه تو آخرين رسول خدايی و به تو ايمان  می آورم.

پس از آن علی كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد.

ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد

دل رميده ما را انيس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد

 

 

عید سعید مبعث مبارک.

 

 


 

نوشته شده توسط کتایون در شنبه 20 مرداد1386 ساعت 11:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت